صفحه نخست
تماس با نویسنده
نویسندگان وبلاگ
ن ی
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
لینک دوستان
مینای آبی
مصطفی مستور
اندوه
دکتر علی شریعتی
احمد شاملو
سهراب سپهری
حسين پناهي
گاهی مرا به نام کوچکم بخوان
یه غریب بی نشون
نصفه آدم
غریب آشنا
وبلاگ فارسی
وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
لینک امروز
دوستیابی سالم
اخبار فناوری اطلاعات
خرید اینترنتی
ماكرومديا ایکس
خروجی و آمار وبلاگ
لوگوی دوستان
مردگان زندگی ما
چند روز پیش در روزنامهای مطلبی خواندم در مورد وبلاگهای مرده... فهمیدم طبق تعریف، وبلاگ من هم مرده است...شما یک وبلاگ مرده را میخوانید...
عجیب نیست که یک آدم زنده یک وبلاگ مرده داشته باشد...گاهی آدمی زنده یک قلب مرده، یک عشق مرده، یک رابطه نزدیک مرده، یک آشنای موجود اما مرده، یک ذهن مرده، یک کتابخانه مرده، یک روح مرده، یک خاطره مرده، یک حضور مرده، یک تاریخ مرده، یک خواب مرده، یک دفتر شعر مرده، یک لب مرده، یک جفت چشم مرده، یک دست مرده، یک زندگی مرده یا یک خود مردهء مرده دارد...
به این فکر کردم که هر کسی چندتا مرده در زندگیاش دارد؟ و هر کدام از این مرده ها چقدر مردهاند؟
خوبیاش اینست که برخی از این مردهها به راحتی زنده میشوند...با نوشتن یک مطلب در وبلاگ هر چند روز و داشتن چند خواننده آشنای همیشگی...با یک تلفن...با یک لبخند...با یک سلام ساده...با یک هدیه...یک شعر...یک تبریک تولد...یک تسلیت تسلی بخش، یک رویا، یک آرزو، خواندن یک کتاب خوب، یک نگاه پر از دیدن، یک بوسه، یک شکر، یک نفس عمیق، یک عذرخواهی حقیقی، یک کلام دوستت دارم، یک تلنگر کوچک و کم درد (پیش از رسیدن ناگهانی تلنگر دردآلودی که مرهم پذیر نباشد)؛ میتوان مردهای عزیز را زنده کرد و به زندگیمان بازگرداند...اینگونهاست که باور دارم ما نیز میتوانیم نفسی مسیحایی داشته باشیم برای زنده کردن مردگان...
به مردههایمان فکر کنیم ...مردههایی که امیدوار و ناامید صدایمان میکنند و به یک پاسخ از ما زنده میشوند...پاسخ دهیم پیش از آنی که ...
پيام هاي ديگران () PermaLink یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - ن یمعنا باش...
مثل زرورقی پیچیده بر شکلاتی در دست کودکی بازیگوش میمانی؛
وقتی باور میکنی -تنها به اعتمادی بر کلامی- که کسی که میگوید دوستت دارم؛ دوستت دارد...
نه کاغذ، نه شکلات،... طعم شیرین باش...
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٧ - ن ی
مثل نبودن پس از این زندگی...
چقدر شد که من نیامدم؟! هیچ کس هم نفهمید که من نیستم...این صفحه های روشن چکیدهء دنیا هستند...آن نظرات کوتاه و بند بند قصهء بندهای سست اتصال ما آدمها هستند.... من نیامدم و هیچ کس هم نفهمید و نپرسید... مدتی است سکوت کردهام...احساس کردم که همه دنیا دارند فریاد میزنند و میگویند و مینویسند و میسرایند و هیچکس هم نمیشنود و نمیخواند و نمیگیرد سر این بند را که دائم به سمت یکدیگر پرتاب میکنیم... پس ایستادم...نگفتم...نسرائیدم...ننوشتم...و...و گوش میکنم و میخوانم.... آوخ چه صداها و چه نوشتههایی...میخواهم شنونده باشم...بخوانم و بخوانم و بخوانم...این دنیا بیش از زبان به گوش و بیش از دستهایی برای نوشتن به چشمانی برای خواندن نیاز دارد... گوشهایم را تیز کردهام...از خیابان کنار بیمارستان ماشینها در عبورند...با آدمهایی عجول که همیشه دیرشان شده...صدای فریاد زنی از حیاط بیمارستان به گوشم میرسد؛ عزیزی مرده است...خوب گوش میکنم؛ جیغ میکشد و جیغ میکشد...گوش میکنم...مریضی برای ویزیت آمده و از همه دری سخن میگوید جز بیماریاش...میگذارم هر چه میخواهد بگوید و خوب گوش میکنم... کتاب میخوانم...فایلهای صوتی کلاس استاد طاهری را گوش میدهم... صدای باد میآید...صدای مرد خریدار نان خشک...صدای کارتونی که ایلیا تماشا میکند...صدای داد و فریاد زن و مرد همسایه از توی کانال کولر... و من پشت میز کامپیوتر وبلاگ ها را میخوانم...تک پسر همسایه توپش را محکم و پی در پی به دیوار حیاط میکوبد... سکوت میکنم و میدانم که سکوت سرشار از سخنان ناگفته است...از حرکات ناکرده...اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای به زبان نیامده...در این سکوت حقیقت ما نهفته است...حقیقت تو و من... حین رانندگی اشعار مارکوت بیگل را با صدای احمد شاملو گوش میکنم...ایلیا برای خریدن اسباب بازی شیرین زبانی میکند... یکسالی میشود که گوش هایم دائماً وز وز میکنند... هجوم حرفها و صداهای نشینده... سرم روی بالش است و به آوای مبهم زنبورها گوش میدهم... من نیستم، نمیگویم، نمینویسم و... و هیچکس هم نمیفهمد... مثل نبودن پس از این زندگی...
پيام هاي ديگران () PermaLink چهارشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٧ - ن ی
عشق گرامی
می ترسم باور کنی که تنها این روز روز توست! ... باور مکن! می دانی چیزهایی بین من و تو بوده وهست که یکتاست؛ مانند تمام آن لحظاتی که خودم را به غفلت می زدم و نگاهم را روی چیزی متمرکز می کردم ، گویی که تو را در دایره دید خویش ندارم، تا تو با خیال راحت با آن عشق گرامی نگاهم کنی، لحظاتی که از سر دلتنگی برای من، می آمدی و ناگهان از لای در اتاقم که خودت دیوارهایش را آبی کرده بودی، نگاهم می کردی،... من و تو با هم هیچ تفاهمی هویدا نداشتیم، هیچ علایق مان شبیه هم نبود، گاهی از لحن تند و صریحت و سخت گیری هایت می رنجیدم و گاه هوس می کردم برایت یک استکان چای بریزم تا چیزی ظریف و مهم را یاد آوری کنم...من "من" بودم و تو" تو"، متفاوت با هم، اما همه این فاصله را عشقی که در سکوت و نگاهت پیدا بود و در قلب من جنب و جوش داشت، جبران می کرد... یادت هست که در کودکی هایم چقدر مصر بودم که وقتی هستی (چون بیشتر اوقات به خاطر نوع شغلت پیش من نبودی) هر لذتی را با تو شریک شوم؛ حتی به اندازه یک گاز از سیبی کوچک یا نیمه ای از یک شکلات...چقدر خوشم می امد که وقتی خسته به خانه بر می گردی با تلاشی بزرگتر از قواره ام، جورابهایت را از پاهایت در آورم تا کمک ات کنم که خستگی را از تن بدر کنی، چنان که گویی این رسالت تمام دختران کوچک دنیاست!...لحظاتی که انگار جز من و تو در دنیا هیچ کس دیگری نبود...درست مثل همان لحظاتی که به قصد جبهه راه می افتادی و من و برادرم تا آنجایی که می شد از دور با قدمهای کوچکمان و بعد با چشمهای اشک آلودمان بدرقه ات می کردیم...بعد من شب هایی که نبودی بالشت را بو می کردم و منتظرت می ماندم... حالا من همقد تو شده ام، هر چه می گذرد بیشتر و بیشتر دلبسته ات می شوم، بیشتر می فهت و بیشتر و بیشتر به تو افتخار می کنم...می دانم که همقد تو هستم اما نه هنوز همقدر تو! می ترسم که گمان کنی تنها این روز روز توست؛ من دوستت دارم و به گمانم همه روزهای زندگی من ردی از روزهای زندگی توست، همه روزها و شب هایی که من دارم نتیجه همه روزها و شب هایی است که تو برایم صرف کرده ای، هیچ روز و شبی برای من از تو عاری نیست...کسی که بودنش زندگی ام را امن می کند... سایه ای از حمایت که موهبتی است از خداوند...و هر جا من کسی را حمایت کنم، گرمای دستان تو جاریست... گاه مرد بودن دشوار ترین نوع بودن است وقتی دستهایت در تیر رس نگاه کودکانت باشد و آغوشِ تن خسته ات تکیه گاه مادری و قلبت... قلبت؛ گره گاه دوست داشتن و وظیفه... بوسه بر دستانت...روزت مبارک...
پيام هاي ديگران () PermaLink سهشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٧ - ن ی
شعر و عشق
مادرم خداوند از چشمان تو مرا می نگرد و از قلب تو دوستم می دارد و با دستهای تو نوازشم می کند...آنگاه که خداوند دلتنگ بنده تبعیدی اش بر زمین شد؛ عشق مادری را آفرید تا در زمین و قالب جسم نیز با او و در کنار او باشد...زندگیم فرصتی است برای عاشقی و رنج این فرصت هم بر گرده تو بود... هیچکس چنین بیرحمانه عاشق نشد که خدا مرا از تو آفرید... دوستت دارم...
پيام هاي ديگران () PermaLink چهارشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٧ - ن ی
عروسک گردان
رنگش می کنم و چون عروسک گردانی ماهر می چرخانمش؛ دست هایش پاهایش سرش و لب هایش را مثل اینکه چیزی گفته باشد یا حتی کسی را بوسیده باشد... من در تاریکی تنهایی، تو نشسته بر صندلی تماشاچی؛ حضورم را چون عروسکی مرده می چرخانم. چشمهای تو پر می شود از منی که "من" نیست! و می بینم تو را از تاریکی در روشنایی تویی را که آن "تو" نیست... زندگی گاه خیمه شب بازیست اشک می ریزیم در تاریکی می خندیم در روشنایی... کاش بر می خاستی از صندلی کاش فرو می افتادم از دستان بازیگر خویش... ... به تاریکی ام پا بگذار تا در روشنایی ات مرا دریابی...
دیرهنگام...
دیرهنگام؛
مثل رسیدن مسافری به ایستگاهی خالی
مثل عشق به ردپایی در راهی
مثل بارانی پس از خشکیدن ریشه ها
یا اجابتی پس از شکستن اعتقادم به دعا
مثل بوسه ای بر لبان کبود مرده ای
یا کاسه ای برای آب بر جوی ریخته ای
مثل گفتن سرانجام ؛ "آری"
به تقاضای از یاد رفته ای...
کاش تو را نمی دیدم چنین دیرهنگام
حتی دیرتر از نوش دارویی پس از مرگ سهراب...
...
بهار تویی...
بی تو بهارم مباد
که بهار شکوفه اش لبخند توست که در چشمانم می تراود و بارانش اشک هایت که رد بوسه ام را بر گونه ات می نوازد... بهار آفتابش گرما از تن تو می گیرد و سایه اش خنکایش را از اخم های شوخ تو... برای من که عشق را در تو می یابم، چهار فصل همه تعبیری از توست بی تو؛ بهار و تابستان، پاییز و زمستانم مباد...
مرگ و عشق...
مرگ تو خالق بود
خالق داستان زندگیت در اذهان کودن ما...
اتفاقی که همه اتفاقات زندگیت را برایمان معنا کرد...
لبخند کوتاهت میان مکالمهء آخر دیگر یک لبخند ساده نبود، تفسیرها داشت... اخم تو در آخرین مجادله؛ دیگر فقط یک اخم نبود، خنجری از شاید ها شد که در قلب تنگ دوستی فرو می رفت... ببخشید آخر؛ شد یک "آخ"؛ جاودانه در خاطرمان، آخرین کتابی که خواندی را هزار بار دوره کردیم به دنبال شگفتی هایی که شاید تو از آن دریافته بودی و با خود برده بودی، حتی پیرهنت تکه ای از آرزویی از دست رفته بود که بوی تو را می داد با آن دگمه هایی که انگشتان دیگر همیشه غایب تو، هی لمس شان کرده بود و پس برای انگشتان من که با دستان تو غریب مانده بود بسان جرعه آبی بود در کویر... نام تو دیگر لفظی ساده برای صدا کردن نبود؛ ادا که می شد آتش می زد چشمم را...و... و اینکه گفته بودی دوستم داری؛ دیگر یک تردید در یک تقاضای ساده نبود؛ عشق بی همتایی بود که از دست رفته بود... مرگ تو آموزگاری بود خوب و اما بی رحم...بیرحمانه در زیر تازیانه های آتشین حسرت و اندوه به ما آموخت که خود خالق سهم دیگران از عشق در قلب خویش باشیم، پیش از آنی که مرگ خالق آن باشد، در زمانی که دیگر عشق مجال تجسم و حضور ندارد...خوب که دقت می کنیم می بینیم که خالق بودنِ مرگ را همه به نوعی تجربه کرده اند... انسان چقدر کودن است... می بینی ؛ از آن پس است که لبخند ها را جدی می گیریم، اخم ها را پیگیری می کنیم، "ببخشید" ها را با قلبمان می پذیریم، کتابها را قسمت می کنیم، به جزء جزء وجود و حضور عزیزانمان و دوستانمان توجه می کنیم، دست ها را با دستانمان می شناسیم و به خاطر تک تک سلولهایمان می سپاریم، نام کسی را که صدا می زنیم؛ نفسمان با حس احترام و تمجید می آمیزد ...و.. و دوست داشتن ها... دوست داشتن ها را ارج می نهیم بی آنکه به سلاخ خانه عقل روانه شان کینم...هر لحظه را چنان زندگی می کنیم که شاید لحظه آخر باشد، به خود می گوییم؛ حواسمان باشد که هر لبخند می تواند لبخند آخر باشد، هر گله ای که گره ای ناگشوده می ماند می تواند تا ابد گلوگاهمان را بفشارد، هر "ببخشید"-ی که به فردا موکول می شود ممکن است آزار ابدی دلی گردد، هر "دوستت دارم"-ی که ادا نمی شود، هر "دوستت دارم"-ی که شنیده نمی شود، هر...
بگذاریم عشق خالق زندگی ما باشد نه مرگ آن زمانی که شاید دیر شده باشد...
...دوستت دارم...ببخشید...می بخشمت...شاید نوشته آخر باشد...
پيام هاي ديگران () PermaLink پنجشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٦ - ن یگاه قار
تو را ذره ذره بدست می آورم
به درد و به رنج
و به اشتیاقی که خود تویی در منی ...
تلاش بیهوده ایست... کلمات متوقف شده اند و من از شعر تهی گشته ام، هرگز هیچ شعری در پی تصمیمی خلق نشد که شعر آمدنی است نه آوردنی... و من بیچاره که دلتنگ شمایم و شعری برای حضور ندارم... از آن دوره های سکوت است، روزهایی که در خودت از خویشتن خویشت و خدایت حس و درک هایی نو می یابی و ذهنت مملو می شود از حرف های بی شکل، لغاتی که هنوز ابداء نشده اند... مثل جوهری که هنوز به شکل واژه درنیامده؛ تاریک و سیال، اما ساکت و نامفهوم...
یاد داستان کلاغ افتادم. روزی با دوستی که تکه ای از شما بود و کمی شبیه شما و کمی متفاوت با شما و اما بی شک مثل شما برای کسانی بسیار عزیز و دوست داشتنی، به سینما رفتیم. فیلم، فیلمی کودکانه بود که نیمی از شخصیت های داستانش را عروسک ها شکل می دادند. از ابتدای فیلم در لابلای داستان، کلاغی بود که هیچ نمی گفت و همه می پنداشتند که لال است. در لحظات آخر فیلم در صحنه ای ناگهان کلاغ به سخن آمد و همهء دوستان و آشنایانش شگفت زده شدند، پرسیدند و کلاغ چنین پاسخ گفت: " من چهارصد سال سن دارم، سیصد سال اول حرف زدم و قار قار کردم، دیدم فایده ای نداشته، این صد سال آخر سکوت کرده ام...". من و دوستم آن چنان هم حسی ایی با آن کلاغ داشتیم که خنده مان گرفت. ما نیز گاهی پس از هی گفتن و گفتن، نوشتن و نوشتن، ناگاه دوره هایی را تجربه می کنیم که فقط سکوت است...سکوت مطلق... یا پر از حرفهایی روزمره و به قول دکتر علی شریعتی؛ " فقط حرف می زنیم که تا چیزی نگفته باشیم" ...دوره هایی که قار قار نمی کنیم...و به قول دوست عزیزم؛ دوره های بی قار قار و بعد ناگهان شعری، قطعه ای نوشته از راه می رسد و گاه قار هایی که رخ می دهند و بعد هم قار قار ها...این عبارت مخصوص میان ما " گاه قار"؛ شعرها یا نوشته هایی بود که ناگهان پی آن دوره های سکوت رخ می داد... جالب آنکه چند سال بعد، کتابی می خواندم از " اُشو" که در پاراگرافی از کتاب دقیقاً از همین دوره های سکوت و گاه قار ها سخن گفته بود...همه به هم می مانیم و اغلب از این حقیقت غافل می مانیم...
به هر حال من نیز این بار در این دوره سکوت، بهانه ای و کلمات و جملاتی یافتم تا با شما چیزی گفته باشم، پی این حس که دلم برای شما تنگ شده بود ...همین
و ... پيام هاي ديگران () PermaLink یکشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٦ - ن ی