عشق گرامی

می ترسم باور کنی که تنها این روز روز توست! ... باور مکن!

می دانی چیزهایی بین من و تو بوده وهست که یکتاست؛ مانند تمام آن لحظاتی که خودم را به غفلت می زدم و نگاهم را روی چیزی متمرکز می کردم ، گویی که تو را در دایره دید خویش ندارم، تا تو با خیال راحت با آن عشق گرامی نگاهم کنی، لحظاتی که از سر دلتنگی برای من، می آمدی  و ناگهان از لای در اتاقم که خودت دیوارهایش را آبی کرده بودی، نگاهم می کردی،...

من و تو با هم هیچ تفاهمی هویدا نداشتیم، هیچ علایق مان شبیه هم نبود، گاهی از لحن تند و صریحت و سخت گیری هایت می رنجیدم و گاه هوس می کردم برایت یک استکان چای بریزم تا چیزی ظریف و مهم را یاد آوری کنم...من  "من" بودم و تو" تو"، متفاوت با هم، اما همه این فاصله را عشقی که در سکوت و نگاهت پیدا بود و در قلب من جنب و جوش داشت، جبران می کرد... یادت هست که در کودکی هایم چقدر مصر بودم که وقتی هستی (چون بیشتر اوقات به خاطر نوع شغلت پیش من نبودی) هر لذتی را با تو شریک شوم؛ حتی به اندازه یک گاز از سیبی کوچک یا نیمه ای از یک شکلات...چقدر خوشم می امد که وقتی خسته به خانه بر می گردی با تلاشی بزرگتر از قواره ام، جورابهایت را از پاهایت در آورم تا کمک ات کنم که خستگی را از تن بدر کنی، چنان که گویی این رسالت تمام دختران کوچک دنیاست!...لحظاتی که انگار جز من و تو در دنیا هیچ کس دیگری نبود...درست مثل همان لحظاتی که به قصد جبهه راه می افتادی و من و برادرم تا آنجایی که می شد از دور با قدمهای کوچکمان و بعد با چشمهای اشک آلودمان بدرقه ات می کردیم...بعد من شب هایی که نبودی بالشت را بو می کردم و منتظرت می ماندم...

حالا من همقد تو شده ام، هر چه می گذرد بیشتر و بیشتر دلبسته ات می شوم، بیشتر می فهت و بیشتر و بیشتر به تو افتخار می کنم...می دانم که همقد تو هستم اما نه هنوز همقدر تو!

می ترسم که گمان کنی تنها این روز روز توست؛ من دوستت دارم و به گمانم همه روزهای زندگی من ردی از روزهای زندگی توست، همه روزها و شب هایی که من دارم نتیجه همه روزها و شب هایی است که تو برایم صرف کرده ای، هیچ روز و شبی برای من از تو عاری نیست...کسی که بودنش زندگی ام را امن می کند... سایه ای از حمایت که موهبتی است از خداوند...و هر جا من کسی را حمایت کنم، گرمای دستان تو جاریست...

گاه مرد بودن دشوار ترین نوع بودن است

وقتی دستهایت در تیر رس نگاه کودکانت باشد

و آغوشِ تن خسته ات تکیه گاه مادری

و قلبت...

قلبت؛ گره گاه دوست داشتن و وظیفه...

 

  بوسه بر دستانت...روزت مبارک...

 

 

 

 

 

 

/ 6 نظر / 12 بازدید
معنا

مرد بودن همیشه دشوار ترین نوع بودن است

ن ی

چقدر قشنگ نوشته بودی.فرصتی بود برای درک اینکه بعضی وقتها چقدر از وجود نعمتی که داریم غافلیم.[گل]

سیمرغ

سلام چه هفته ای گذشت.. دیدی؟.. شنبه پیش... یکشنبه پیش... شادی داشت .. غم داشت ... بدنبال جمعه.... وفات حضرت زینب و بدنبالش پریدن !! .... "شکیبایی" هم تقدیم شد... به مهربان ترین مادر!!! اینا همه حرف داشت برام. پریدن شکیبایی مثل امین پور. مث ناصریا مث پناهی.... [ناراحت] [ناراحت]

شیما

تا چیزی ظریف و مهم را یاد آوری کنم...من "من" بودم و تو" تو" اگر بدانی چقدر این جمله را می فهمم ...

من مثل تو

و وقتی به چینه های پیشانی اش مینگرم قصه ی غصه هایش رامیفهمم ...

سلام خاتمی

با عرض سلام خدمت شما دوست عزیز. بدین وسیله از شما دعوت می شود با عضویت در کمپین سلام خاتمی حمایت خود را از کاندیداتوری سید محمد خاتمی اعلام بفرمایید. بیاید باهم به خاتمی و یارانش سلامی دوباره کنیم. لطفا در صورت تمایل از دوستانتان نیز برای عضویت در این کمپن دعوت کنید. با تشکر[گل]