گاه قار

تو را ذره ذره بدست می آورم

به درد و به رنج

و به اشتیاقی که خود تویی در منی ...

تلاش بیهوده ایست... کلمات متوقف شده اند و من از شعر تهی گشته ام، هرگز هیچ شعری در پی تصمیمی خلق نشد که شعر آمدنی است نه آوردنی... و من بیچاره که دلتنگ شمایم و شعری برای حضور ندارم... از آن دوره های سکوت است، روزهایی که در خودت از خویشتن خویشت و خدایت حس و درک هایی نو می یابی و ذهنت مملو می شود از حرف های بی شکل، لغاتی که هنوز ابداء نشده اند... مثل جوهری که هنوز به شکل واژه درنیامده؛ تاریک و سیال، اما ساکت و نامفهوم...

یاد داستان کلاغ افتادم. روزی با دوستی که تکه ای از شما بود و کمی شبیه شما و کمی متفاوت با شما و اما بی شک مثل شما برای کسانی بسیار عزیز و دوست داشتنی، به سینما رفتیم. فیلم، فیلمی کودکانه بود که نیمی از شخصیت های داستانش را عروسک ها شکل می دادند. از ابتدای فیلم در لابلای داستان، کلاغی بود که هیچ نمی گفت و همه می پنداشتند که لال است. در لحظات آخر فیلم در صحنه ای ناگهان کلاغ به سخن آمد و همهء دوستان و آشنایانش شگفت زده شدند، پرسیدند و کلاغ چنین پاسخ گفت: " من چهارصد سال سن دارم، سیصد سال اول حرف زدم و قار قار کردم، دیدم فایده ای نداشته، این صد سال آخر سکوت کرده ام...". من و دوستم آن چنان هم حسی ایی با آن کلاغ داشتیم که خنده مان گرفت. ما نیز گاهی پس از هی گفتن و گفتن، نوشتن و نوشتن، ناگاه دوره هایی را تجربه می کنیم که فقط سکوت است...سکوت مطلق... یا پر از حرفهایی روزمره و به قول دکتر علی شریعتی؛ " فقط حرف می زنیم که تا چیزی نگفته باشیم" ...دوره هایی که قار قار نمی کنیم...و به قول دوست عزیزم؛ دوره های بی قار قار و بعد ناگهان شعری، قطعه ای نوشته از راه می رسد و گاه قار هایی که رخ می دهند و بعد هم قار قار ها...این عبارت مخصوص میان ما " گاه قار"؛ شعرها یا نوشته هایی بود که ناگهان پی آن دوره های سکوت رخ می داد... جالب آنکه چند سال بعد، کتابی می خواندم از " اُشو" که در پاراگرافی از کتاب دقیقاً از همین دوره های سکوت و گاه قار ها سخن گفته بود...همه به هم می مانیم و اغلب از این حقیقت غافل می مانیم...

به هر حال من نیز این بار در این دوره سکوت، بهانه ای و کلمات و جملاتی یافتم تا با شما چیزی گفته باشم، پی این حس که دلم برای شما تنگ شده بود ...

همین

 و ...

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمیده باونو

سلام مرسیکه اومدی ولی کاش این بحثو ادامه میدادی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا اینجا موافقم ولی این نوع طرز فکر همین طوری به وجود نیومده که اومده؟

کاوه

چه حس قریب و مشترکی : هرگز هیچ شعری در پی تصمیمی خلق نشد که شعر آمدنی است نه آوردنی... بارها و بارها دچار این حس شدم و مورد سرزنش دوستانم واقع شدم که چرا نمی نویسم ، خوب میفهمم که چه حس گنگ و مبهمی هستش... [گل]

سید عرفان

ای سوخته سوخته سوختنی عشق(شعر) آمدنی بود نه آموختنی سلام به نکته زیبایی اشاره کرده‌ای. نکته‌ای که من هم دچارش شده‌ام. راستی مطلب عشق ‌بی همتا خیلی جالب بود. مطلب ارتباط از خودت بود یا از جای دیگری ذکر کرده‌ای؟ امیدوارم سکوتت پر از شعر و ترانه باشد. یا حق

ديوانه

اشتباه نكن رفيق در شيوايي و زيبايي قلم هدايت شك نكن من رويه كسي رو در پيش نگرفتم من همونقدر كه از نوشته هاي صادق خوشم مياد همونقدر هم باهاش مشكل دارم اما سبك نوشته هاش رو مي پسندم استعداد هه قلم من هه يه موقعي به اين نوشته ها خيلي ها مي خنديدن خيلي هايي كه الان مي گن اينارو ننويس خيلي هايي كه گفتن خدانگهدار خوش اومدي مهم نيست سبك و سياق نوشته هاي صادق براي من زيباست همون طوري كه تو و اون آدم فهيم تر از من و تو نمي پسندتشون باهاشون مشكل داره خودكشي با بعضي ها هست هه خودكشي هه شايد تا حالا نزديك مرگ نشدي اگه شده بودي راجع به اين جمله يه خورده محتاط تر حرف ميزدي اما در كل، من دنبال رو صادق نيستم صادق براي خودش صادق بود منم براي خودم ديوانه ام شايد يه روزي كتاباي منم خوندن يكي اومد و خواست مثل من بنويسه يكي هم مثل تو رفت و بهش گفت مثل اين احمق ننويس پايدار باشي

حمیده بانو

افتابی تر از اونم که برفی بمیرم . . . آفتابی تر از قبل به انتظارت نشسته ام . . . به روزم . . .

ىادمه...

حنیف

گاه انقدر بلند میگوییم که صدایی جز صدای خود نمی شنویم و از پس سکوت گاه به گاه چیزهایی می شنویم که شاید ارزوی شنیدنش را داشتیم

مهدی-=---دفتر عشق

هردم گذر عمر دیدم در پس ایام/هردم شکوه دل دیدم ز خالی بودن جام هر دم فریاد کنم زین دل نا کام /هردم یار بینم در خیال و می در جام سلام خوبی؟ دفتر عشق بروز شد منتظر حضور گرمت میباشم موفق باشی[گل][گل]

سید عرفان

سلام دوست عزیز به نظر و همفکری شما احتیاج دارم حتما یک سری به من بزنید یا حق

راد

اما ديرگاهي است كه شعر گفتن هم نياز به تصميم دارد براي همين روزگارمان اين طور شده كه همه چيز ساختگي است شعر خوب دنيايي را آتش مي زند و از نو مي سازد اما هر روز كلام موزون مي شنويم و تاثيري ندارد اي سيب سرخ چرخ زنان در مسير رود يك شهر تا به من برسي عاشقت شده است . . . شاد باشي